پنجشنبه 29 دی1384
داریوش عشق ملی است

می گن در دنیا فرقه ای وجود داره به اسم فراماسونری که اعضای این گروه در هرکجای دنیا وقتی به هم می رسند بدون اینکه کوچکترین اشاره یا حرفی رد و بدل بشه همدیگر رو میشناسند. به نظر من داریوشی ها هم همینطور هستند.
یکشنبه یا دوشنبه هفته پیش بود که یکی از بچه های بندر عباس که تختش نزدیک تخت منه بی مقدمه اومد جلو و گفت: فلانی، من بین همه بچه های تهران با شما بیشتر از همه حال می کنم و منم یه خورده هندونه زیر بغلش گذاشتم و یه کم تعارف تیکه پاره کردم . می خواست یه چیز دیگه هم بگه ولی نمی دونم چرا نگفت.
روز بعدش باز هم بدون هیچ مقدمه ای اومد جلو و حرف دلش و زد. گفت: دلم لک زده تو خونه بشینم و یه دل سیر داریوش گوش بدم. و من متعجب از اینکه چرا بین این همه آدم من و واسه درد دل انتخاب کرده و چرا با من از داریوش حرف زده.


Image hosting by TinyPic

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 2:26 بعد از ظهر توسط .
چهارشنبه 28 دی1384
بی غزل ترین روزهای تاریخ
1- از همون روز اولی که برگشتم پادگان ( یعنی شنبه 1384/10/16 ساعت 4 صبح ) نکبت و بدبختی همه جا موج می زد. اولیش این بود که ساعت 7 صبح فهمدیم که شنبه نگهبانم. یعنی باید ساعتهای 14-12 ، 20-18 ، 24-2 ، 6-8 نگهبان باشم. و نگهبان بودم یعنی اینکه همیشه باید پوتین به پاهات باشه و حتی در مواقعی که ساعت نگهبانی نیست همیشه در وضعیت کامل نظامی باشی. شب شنبه اصلا نخوابیدم و شب یکشنبه هم خواب بهم حروم شد. وقتی نگهبانیم تموم شد و برنامه کلاسی هفته اومد دیدم مه 4شنبه و 5شنبه و جمعه برامون کلاس گذاشتن. یعنی آخر هفته مرخصی بی مرخصی. و ما که دلمونو خوش کرده بودیم که به خاطر تعطیلی 4شنبه یه روز بیشتر میایم مرخصی حسابی حالمون گرفته شد. سرما هم که دیگه شورشو در آورده. بعضی روزا سرما به حدی میشه که وقتی نفس می کشی داخل دماغت یخ می کنه. یعنی نفسی که میره داخل ریه ها گرم نیست و این واقعا عذاب آوره. اینا رو اضافه کنید به برف و باران و کولاک این هفته و اینکه تا اواخر هفته اجازه استفاده از دستکش رو در مراسم صبحگاه نداشتیم و باید اون اسلحه مسخره رو می گرفتیم تو دستامون و می دویدیم. و اینها رو ضرب کنید در نفرت من از سرما و برف و کلا زمستون. واقعا اگه هوا سرد نبود سربازی هیچگونه سختی جسمی برای من نداشت.
نمی دونم چی شد که این هفته زودتر بهمون مرخصی دادند. شاید به خاطر این بود که مرخصی هفته پیش رو پیچونده بودند. به هرحال دلیلش هرچی بود فعلا تا روز شنبه خونه هستم و می تونم به زندگی سگی خودم ادامه بدم. هرچی باشه زندگی سگی خیلی بهتر از زندگی گهی یه.

 

2- بدون تنهائی نمی تونم زندگی کنم. همیشه عادت دارم در بسیاری از ساعات شبانه روز تنها باشم.  کتاب بخونم فکر کنم بنویسم فیلم ببینم آهنگ گوش بدم. ولی اونجا نمیشه از این کارا کرد. شبا باید 144 نفر رو کنار خودم تحمل کنم . 144 نفری که حرفشونو نمی فهمم و زبونشونو بلد نیستم. هیچکس مثل من نیست و من هم شبیه کسی نیستم. عذاب آور ترین درد همینه.

3- خیلی از بچه های گروهان ما از استان کرمان هستند و کرمان برابر است با تریاک. نمی دونم چرا اینا علاقه دارن وقتی به من می رسند درس تریاک شناسی بدن و سعی دارن به من بفهمونن که چه طوری از روی رنگ، تریاک خوب رو از بد تشخیص بدم. و البته نا گفته نمونه که خیلی از اینا ( که اکثرا سنی بین 20 -23 سال دارد ) تریاک را "حب" می کنند. یعنی می خورند و کسی هم نمی فهمه و بهشون گیر نمی ده. ولی خیلی ساده میشه از روی حالاتشون فهمید کی مصرف کرده. مثلا یه بار یکی از همین کرمانی های شریف ایستاده بود جلوی آینه و تخمه می خورد و به خودش نگاه می کرد و هرهر می خندید. لطفا اهالی فن بگن ایشون تریاک مصرف کرده بود یا چیز دیگه.
یه بار هم یکی از دوستان به شوخی به یکی از اینا گفته بود : فلانی مارو دریاب. و فلانی هم در جواب گفته بود : چی می خوای؟ بیا سر ساک خودت انتخاب کن

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 9:18 قبل از ظهر توسط .
پنجشنبه 15 دی1384
1- تو این مدت بسیار به دین مبین اسلام علاقه مند شده ام. چون نمازخونهء پادگان خیلی گرمه و میشه با خیال راحت نشست و بوی جوراب استنشاق کرد. نمی تونید تصور کنید که تو سرمای مرزن آباد این گرما و بوی جوراب چه کیفی میده.
تازه وقتی اینجور جاها میرم می فهمم که چرا ملت ایران همه شون وبلاگ نویسن. آخه جناب آخوند خان مسجد هروقت می خواد روضه شو شروع کنه میگه : "امروز اتفاقی برام افتاد که بد ندیدم تو خطبه امروز درباره اون موضوع صحبت کنم." اگه این جمله رو با جمله های آغازین بعضی پستهای بعضی وبلاگها مقایسه کنیم می بینیم که وبلاگ نویسی در  ایران سابقهء دیرینه ای داره. حتی قبل از اینکه کامپیوتر اختراع بشه ملت همیشه در صحنه ما یه جورائی وبلاگ نویس بودن.

2- ببینیم و تعریف کنیم. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسه که بشینم و با شوق و ذوق ( شاید هم ذوق و شوق ) مسابقه "در صد ثانیه" رو تماشا کنم و یا با ولع تمام "نازی همدم من" گوش کنم. هرچی باشه اون برنامه خیلی بهتر از رژه رفتنه و صدای شهرام کی هم خیلی خیلی بهتر از صدای سرگردیه که مراسم صبحگاه رو اجرا می کنه.
 

پ.ن : خیلی بده که دم دمای کریسمس بری سربازی و وقتی برگردی ببینی که میل باکست داره می ترکه

+ نوشته شده در 7:23 بعد از ظهر توسط .
شنبه 3 دی1384
اگه شانس بیارین زودتر از دوماه بر نمی گردم

Image hosted by TinyPic.com

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 9:26 قبل از ظهر توسط .
پنجشنبه 1 دی1384
ماجده
 این پسره با جن در ارتباطه. باور نمی کنید؟ بهش بگین تعریف کنه تا باور کنید.

Image hosted by TinyPic.com

عکس واقعی جن

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 8:53 قبل از ظهر توسط .