تبليغاتX
دزدکی
پنجشنبه 31 شهریور1384

افتتاحیه روز شبنه ۲/مهر/۱۳۸۴ با نمایش فیلمهای یک دقیقه ای کارگردانان صاحب نام دنیا به مناسبت صدسالگی سینما. ساعت شروع ۱۶

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 9:37 قبل از ظهر توسط .
چهارشنبه 30 شهریور1384
روز جهانی صلح

 

امروز روز جهانی صلح است

1- زمستان پارسال فرصتی پبش آمد که چندی افتخار هم صحبتی با جناب استاد محمود استاد محمد را داشته باشیم. هنگامیکه کتابی حاوی چند نمایشنامه ایشان ( اگر اشتباه نکنم نام کتاب آسد کاظم بود) چاپ شد عکس بهروز به نژاد را درآن دیدم. می خواستم در ملاقات بعدی از ایشان درباره بهروز به نژاد و وضعیت کنونی او سوال کنم که متاسفانه بدلایل مختلف از جمله حوادثی که اواخر سال قبل برایم پیش آمد هیچگاه این فرصت فراهم نشد. تا اینکه سایت فرزانه تائیدی را پیدا کردم. به اینجا بروید تا هم از بهروز به نژاد با خبر شوید و هم از فرزانه تائیدی.

۲- سکس و فلسفه فیلم جدید محسن مخملباف.

۳-   پل مک کارتنی زمین خورد .

Image hosted by TinyPic.com

جلوه ای از فرهنگ غنی ایران اسلامی

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
سه شنبه 29 شهریور1384
تله اسکرین در آن واحد هم فرستنده بود هم گیرنده. هرگونه صدائی از جانب "وینستون" که بلندتر از نجوائی آرام بود میگرفت. وانگهی مادام که در دایره دید صفحه فلزی باقی می ماند ، هم دیده می شد و هم صدایش شنیده می شد. البته به هیچ نحوی نمی توانستی بفهمی که کدامین لحظه پائیده می شوی. این که چند بار یا بر اساس چه شیوه ای "پلیس اندیشه" به تفتیش می پرداخت با کرام الکاتبین بود. چه بسا در تمام اوقات ادمها را می پائیدند. ولی به هر صورت امکان داشت که هرزمان که اراده کنند کردارت را تحت نظر بگیرند.  باید با این فرض زندگی می کردی - از روی عادتی که غریزه می شد، اینگونه زندگی می کردی - که صدایت شنیده می شود و هر حرکتی ، جز در تاریکی ، زیر نظر است.

۱۹۸۴ - اورول

Image hosted by TinyPic.com

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
دوشنبه 28 شهریور1384
رابطه توالت با وبلاگ نویسی
کوچکتر که بودیم تو کوچه پس کوچه های محلمون صبح تا شب فوتبال بازی می کردیم. تقریبا همه قوانین فوتبال رسمی را رعایت می کردیم به غیر از آفساید. حتی پیش میومد که وقتی نزدیک دروازه حریف روی مهاجم خطائی انجام می شد داور نقطه پنالتی را نشان می داد بدون اینکه محوطه جریمه و نقطه پنالتی در کار باشه. تااینجای کار همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت تا اینکه باید توپ را می کاشتیم و پنالتی می زدیم.

تیمی که پنالتی به نفعش گرفته شده بود با قدمهای کوتاه ۷ قدم از وسط دروازه حریف به سمت وشط زمین می آمد و توپ را می کاش ولی ناگهان صدای یکی از بازیکنان حریف درمی آمد که : قبول نیست. و توپ را بر می داشت و با ۷ قدم بلند که هرکدام از قدمها ۳ برابر قدمهای عادی بود به سمت مرکز زمین حرکت می کرد و توپ را در جائی بسیار دور تر می کاشت. اینجا بود که به او می گفتیم : وقتی می خوای بری توالت هم اینجوری راه می ری؟؟

حالا این شده قضیه وبلاگ نویسی بعضیا. آنچنان لحن شاعرانه و عاشقانه و عارفانه و زاهدانه و کلی "انه" دیگر به متنشون میدن و یا در پاسخ دادن به کامنتها آنچنان متن ادبی نگارش می کنند که انگار مشغول نوشتن کلیله و دمنه یا تاریخ بیهقی یه چیزی تو همون مایه ها هستند. خیلی دوست دارم از این خانم( ها ) و آقا(یان) بپرسم : وقتی با دوست پسر یا دوست دخترت رو تخت خوابیدی هم اینجوری حرف میزنی؟؟

 

پ.ن. : خود شکن آئینه شکستن خطاست

 

نظراتی که دررابطه با این مطلب نباشند حذف می شوند. ( حتی شما دوست عزیز )

+ نوشته شده در 9:35 قبل از ظهر توسط .
یکشنبه 27 شهریور1384
یکی بود مثل همه، یکی مثل من و تو         تو یه شهر بی رفیق، زیر اوار بلا
یکی بود مثل همه ، یکی مثل من و تو       با یه عمر بی خوشی، توی کنج انزوا
فقر و بیماری و درد ، رنج و تبعیض و عزا        آرزوی آخرش، آدمای بی ریا

مرغ حق پشت حصار        قاصدک بر سر دار
آدمای بت شکن              همه شون طعمه مار
می گفت ای خدا چرا        بی صدا تر از همیم
واسه این کویر خشک        از یه قطره کمتریم

روح ناباور او خسته بود از انتظار               طاقت عطش نداشت ، خسته بود از این دیار
تا یه روز مثل یه مرد ، با یه قلب پر درد        شعله ای ساخت و گداخت ، لحظه های شب سرد

زد و از قفس پرید             سد زندان و شکست
بند رخوت و برید              به سیاهی دل نبست
ترک مرکب شرف             تو صداش شوق هدف
توی راه سرخ عشق         خون شد و به قصه رفت

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
شنبه 26 شهریور1384
کمک
1- من تورو خیلی خوب می شناسم حتی بهتر از خودت.
این جمله رو اونقدر شنیدم که دیگه حالمو بهم می زنه. مخصوصا چند کلمه آخرش

2- یکی بهم گفت تو یه انارشیست جنتلمنی. گرچه با هم تناقض داره. ولی هستی.
خوشمان آمد

3- می خوام اسم هرچی ترانه سرا بلدین برام میل کنید. مخصوصا ترانه سراهای داخل ایران ( با ذکر حداقل یک اثر و یا ذکر معروفتذین اثر ) . از ترانه سراهائی که خارج ایران هستند فقط کسانی رو می خوام که ازشون حداقل یک کار در داخل ایران مجوز گرفته باشه. چه به صورت کتاب ، چه بصورت موسیقائی چه به هر نحو دیگه.( لطفا بنویسید چه کاری از فرد مورد نظر در ایران مجوز دارد)
اگه حوصله شو داشتین حتما برام میل کنید. شدیدا جبران می شود.

دوسش دارم

+ نوشته شده در 0:2 قبل از ظهر توسط .
جمعه 25 شهریور1384
Once Upon a Time in Qazvin

 

+ نوشته شده در 4:54 قبل از ظهر توسط .
پنجشنبه 24 شهریور1384
وقتی از خواب بیدار میشید اولین جمله ای که به زبون میارین چیه؟
+ نوشته شده در 9:1 قبل از ظهر توسط .
سه شنبه 22 شهریور1384
دردا که جز به مرگ ندانند قدر مرد
نه گل زیباست
نه آسمان
نه دریا
نه جنگل
دریای صدای گلگون توست که جنگل را به اسمان می ساید

نه عشق زیباست
نه شور
نه زمزمه
نه خروش
تنها خروش زمزمه شور عشق مردمان از زبان تو زیباست
*
همخوابگی شبنم و برگ بی حضور صدای تو
همسایگی شادی و مرگ است
طپشهای ابر نشان باران نیست
که نیاز توست
تلالو خورشید در هوای توست
وباد تو را می جوید
آنگاه که به گوش خسته گندمزاران
صد مرثیه می گوید و می گرید هزار درد نگفته را
و خوشه ها بسوی تو قد میکشد
کیست - جز تو - که نجوای رویش جوانه را فریاد کند
*
خدایگان آوازی تو
خدایگان آواز
"سیرن" بنده درگاه توست
"اولیس" کجا تاب تحمل جذبه صدای تورا دارد؟
"اورفه" اگر با ساز به جنگ خدای مرگ می رود
تو پیام آور صلحی
که خدایان را چنین شاید
توئی که دمیده ای روح
در کالبد نکیسا و باربد
ترانه پیشمرگ صدایت
شاعران گدائی گوشه چشمی دارند
نغمه سازان در تمنای صدای تواند
نظری کن به بینوایان ملکت

پ.ن. : شاید قسمتهائی از یک شعر بلند باشد

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
دوشنبه 21 شهریور1384
 1-  
- من برم ب...م.
- دستشوئی این یکی دره.
- پس چرا تو اونور می رفتی؟
- اونجا توالت فرنگیه. دارم برای وقتی که رفتم خارج تمرین می کنم.
خدا شفاش بده

2- پسر خالش که خیلی خوب می نوشت. ببینیم خودش چه میکنه.

۳ - دیروز یه روز سالم بود. یه جورائی زندگی سالمو حس کردم . نمیدونم چرا. دفعه قبل که این حسو داشتم یه روز تو بهمن یا اوایل اسفند سال قبل بود. اونروز هم نمی دونستم چرا

سال بلوا  این شکلی بود

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
یکشنبه 20 شهریور1384
کفشتو در آوردی فدای سرت ولی بگو ببینم مامانت بهت یاد نداده جورابتو بشوری؟
۱- البته نیومدنت باعث شد کیک شکلاتی تولد یه نفر را از دست بدی. ولی در کل خوب کاری کردی نیومدی. به همون دلایلی که گفتی و گفتم. جالب اینه که طرف اصلا تولدش نبود. نمی دونم کی اونجا شایعه کرد که فلانی تولدشه ۲-۳ نفر هم جو گیر شدن رفتن کیک خریدن. دستشون درد نکنه. اجرشون با امام زمان. ایشالا که از پل صراط مث قرقی رد بشن. دفعه بعد که خواستیم همدیگه رو نبینیم یه جای دیگه قرار می ذاریم که خلوت تر باشه.

۲- خوب ! به میمنت و مبارکی پرونده ایران داره میره شورای امنیت . مبارکه. ببینیم این عمو بوش کی میاد ایران. نه اینکه فکر کنید من از جنگ و این چیزا خوشم میادا. اصلا. فقط یه روز دوستم یه پیشگوئی کرد و منم باهاش موافقت کردم. می خوام ببینم که این پبشگوئی به حقیقت تبدیل میشه یا نه. همین. ببخشید که اینقدر سربسته حرف می زنم آخه دور از جون شما پیشگوئیش یه خورده بی ادبی بود.

۳- همینجوری داره خوب پیش میره. بذار همه چی پشت این حرفا گم بشه. یادته گفتم با ادا موافقم به شرطی که فقط برای بیان مقصود باشه نه برای موجه جلوه کردن پبش جمع؟

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
شنبه 19 شهریور1384
فیلم / نمایش مصدق

۱- غیر از مسجد یه جای دیگه هم هست که من معمولا فقط برای شاشیدن به سمتش میرم. اگه گفتید کجاست؟

۲- دیشب شب جمعه بود و من و حامین کلی به هم حال دادیم.  البته بیشتر اون حال داد. هفته بعد هم احتمالا نوبت منه

3- یه سری آدم اینجا  جمع شدن  دور هم و فیلم میبینند.

۴- We live once and then we're dust

۵-

 

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
جمعه 18 شهریور1384
بدون خدا هم میشه زندگی کرد
خدا را شکر ، می گذره = تف به این زندگی
خداکنه = کاشکی
خدا رحم کرد = از ..ن آوردم
اگر خدا بخواهد = اگر شانس بیاوریم
به خدا = دارم دروغ میگم ولی دوست دارم باورت بشه
خدا نکنه این اتفاق بیافته = احتمالش زیاده. اتفاق میافته
راضیم به رضای خدا = اصلا از زندگیم راضی نیستم
خواست خدا بوده = همینه که هست
خدا می دونه = هیچ کس نمی دونه
خدا ترس = کسی که نوعی بیماری روانی دارد و از سایه خودش هم می ترسد
خدا پرست = خرافاتی
.....
+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
پنجشنبه 17 شهریور1384
آلبوم جدید سیاوش قمیشی
 

آلبوم جدید سیاوش قمیشی

پ.ن. : به یه نفر قول داده بودم یه پست کامل به آلبوم جدید سیاوش قمیشی اختصاص بدم. الوعده وفا!

پ.ن. ۲ : یادت میاد پارسال تو یکی از پستها فقط نوشتم فرامرز اصلانی؟ اونم جریانش همین بود. رو دربایستی و این حرفا

+ نوشته شده در 0:0 قبل از ظهر توسط .
سه شنبه 15 شهریور1384

۱-  ۳ فصل بیشتر نمونده. می ترسم بخونم و تموم بشه. می خوام برم اونجا زندگی کنم.  تو رویا ها بهتر میشه زندگی کرد. حالم از حقیقت بهم می خوره

2- دو زندانی سياسی کرد اعدام شدند

+ نوشته شده در 10:20 بعد از ظهر توسط .
دوشنبه 14 شهریور1384
جل الخالق !
 

پ.ن. : اگه عکس بالا دیر لود شد رو این لینک کلیک کنید.

+ نوشته شده در 4:43 بعد از ظهر توسط .
پنجشنبه 10 شهریور1384

با صدای غژغژ پنجره همسایه بغلی از خواب بیدار شد. سرش را از پنجره بیرون برد و نگاهی به پنجره بغل دستی انداخت. پسرکی رنگ پریده هرروز پنجره را باز می کرد. پاهایش را بیرون می اورد و در میان پنجره می نشست. ترس از چهره اش می بارید. چشمانش چنان به زمین خیره مانده بود انگار که این دو طبقه ساختمان برایش به بلندی یک آسمانخراش است. بارها سعی کرده بود خودکشی کند. یکبار دهها قرص را در شکمش خالی کرده بود . ناگهان به خودش امده بود و کمک خواسته بود. یکبار دیگر اورا دیده بودند که وسط خیابان درست در امتداد مسیر یک کامیون مکث کوتاهی کرده و سپس فریادکشان خود را به پیاده روی مقابل رسانده بود. آنروز تا خانه دوید و از ترس چندروزی تب کرد. هنوز که هنوز است پاهایش گاهی می لرزد و لرزش دستانش به وضوح دیده می شود. روانپزشک گفته بود از ترس است و دلهره یک کار نیمه تمام که می خواهد انجامش دهد ولی از آن واهمه دارد. اینها را مادر پسرک برای او تعریف کرده بود.
در یخچال را باز کرد. اگر چند بطری آب در آن نبود می شد گفت که کاملا خالی است. لیوانی آب نوشید و تکه نانی خشک شده را به دهان برد. خرده های نان برروی دستنوشته هایش که پخش زمین بودند افتاد. تکه کاغذ را برداشت. پنجره را باز کرد . پاهایش را بیرون برد و درمیان پنجره نشست. خرده های نان را کنار پنجره ریخت. گنجشکها از درخت هلوی وسط حیاط به سوی خرده نانها هجوم آوردند. از خانه بغلی صدائی می آمد: “ الله خير حافظا “. مرد خندید
پسرک همسایه گوشی تلفن را برداشت و شماره پزشک قانونی را گرفت.

برای حوت ما

+ نوشته شده در 8:42 قبل از ظهر توسط .
چهارشنبه 9 شهریور1384
درخت هم دل شاد می خواهد...
+ نوشته شده در 8:53 قبل از ظهر توسط .
سه شنبه 8 شهریور1384
چیچیز ایسم !

یه کلمه یاد گرفته و هی تکرار می کنه. اونقدر هم این کلمه نا آشنا رو تند تکرار می کرد که من نمی فهمیدم چی میگه. جالبیش به اینه که این کلمه درمورد همه چیز کاربرد داشت.
- میبینی . دخترا مجبورن همه چیزو تو خودشون بکشن. این یعنی .....ایسم!
- من با ناسیونالیسم مخالفم چون به نظر من یه جور .....ایسمه!
- اصلا ....ایسم تو خون مردم ماست!
- نگا کن. مثل وحشیا رانندگی می کنه. هی می پیچیه اینور هی می پیچه اونور. وقتی میگم مردم ما .........ایسم هستن قبول کن
- همه دوست دارن یا دکتر بشن یا مهندس . همش ..... ایسم. همش ..... ایسم!
- ......
- ......
- ......

پ.ن. : منظور من این نبود که ایسم ها خوبند یا بد. میخواستم از ادمائی بگم که یک کلمه از دهن یکی میشنوند و درست یا غلط ، دونسته و ندونسته همه جا اونو استفاده می کنن.

+ نوشته شده در 9:16 قبل از ظهر توسط .
یکشنبه 6 شهریور1384
ابی          1     2       3      4   

+ نوشته شده در 11:14 بعد از ظهر توسط .
جمعه 4 شهریور1384

زمان هخامنشیان حکام ریش و موی بلند داشتن، مردم هم همینطور
اوایل اسلام حکام عبا و عمامه می پوشیدن ، مردم هم همینطور
شاه عباس سبیل داشت ، همه اطرافیانش سبیلو شدند
آقا محمد خان خواجه بود ریش در نمی آورد ، همه ریش و سبیلشونو زدند
فتحعلیشاه از به تلافی شاه قبلی ریش و پشم بلندی دست و پا کرد همه دارای محاسن بلند شدند
ناصرالدین شاه هم ایضا مانند شاه عباس
محمدرضا شاه کت و شلوار می پوشید همه کت و شلواری شدند
حال با توجه به عکس زیر پیدا کنید پرتقال و پرتقال فروش را

+ نوشته شده در 10:15 بعد از ظهر توسط .
پنجشنبه 3 شهریور1384
آخ جون پرینتر مجانی

اگه این دو سه روز چیزی نوشتم اصلا به خاطر این نبود که حال و حوصله نداشتم. نه اصلا. مطمئن باشید فقط به خاطر این بود که یه عالمه کار بیخودی داشتم که باید انجام می دادم.

سه شنبه داشتم تو یه موسسه بزرگ مملکتی قدم می زدم و کلی آدم فهمیده دورم بودن که حداقل مدرکشون دکترا بود و عجبا که همه از سجایای کابینه احمدی نژاد صحبت می کردند . در این بین بهم تلفن شد که دفترچه سربازیت اومده و باید بری خدمت. خوشحال و خندون از اینکه فقط ۲ سال تا پاسپورت عزیزم فاصله دارم دویدم و دویدم تا به خونه رسیدم . ولی با تعجب دیدم که داخل پاکت فقط مدارکی که خودم ارسال کرده بودم هست به اضافه یک برگه کوچک که نوشته بود نام شما در کامپیوتر ثبت شد و کارت اعزام به خدمت شما بعدا ارسال می گردد!! این جمله یعنی اینکه حداقل تا آبان ماه در خودمت شما هستیم. مارو میگی . همچین ضدحال خوردیم که نگو و نپرس. گفتیم حالا که اوضاع اینطوریه بریم دنبال آقای پارتی تا برامون امریه جور کنه.

چهارشنبه صبح رفتیم پیشش . کلی تحویل گرفت و حال کرد. همونطور که داشت منو به اتاق کارگزینی راهنمائی میکرد گفت البته بهتره دفعه بعد لباس آستین بلند بپوشی چون اینجور جاها همیشه بحث گزینشی و این چیزا پیش میاد.....  عیبی نداره. پیش بیاد. من لباس آستین بلند می پوشم عوضش وقتی اومدم اونجا تلافیشو سر اون پرینتر خوشگلتون در میارم. نمی دونید چقدر کتاب از اینترنت داونلود کردم. آخ جون پرینتر مجانی!

+ نوشته شده در 11:11 قبل از ظهر توسط .